ترومای مزمن
این مقاله نخستین بار در صفحۀ «سیژورا» منتشر شده است.
گاهی تروماهای جمعی به فجایع کوبنده یا کوتاهمدت محدود نمیشود، بلکه بهشکلی مزمن در جوّی از ارعاب و ناامنی و ابهام نیز بروز مییابد. در این نوشته به برخی از سازوکارهای دخیل در شکلگیری و تداوم ترومای مزمن میپردازیم.
هرچند تجربۀ جنگهای فرسایشی هم میتواند واکنشهای تروماتیک مشابه با تروماهای مزمنِ مد نظر این نوشته ایجاد کند، در اینجا تمرکز بر «دینامیک ارتباطی» میان آزارگران و قربانیان در فضاهایی (مانند خانه یا جامعه) است که اصولاً باید محل امنیت و آرامش باشند.
در حالی که تا همین چند دهۀ پیش مطالعات و ملاکهای تشخیصیِ مربوط به تروما عمدتاً بر وقایع منفرد و حاد متمرکز بودهاند، شکلهای مزمنتر تروما روزبهروز بیشتر در کانون مطالعات روانشناختی قرار گرفته است.
در ترومای حاد رویداد آسیبزا بهشکل خطری است که یکباره رخ میدهد و تأثیرش کوبنده، آنی و بیشتر از جنس وحشت است، اما در ترومای مزمن فرد در اتمسفری پرخطر قرار گرفته که تجربهای از جنس اسارت میسازد.
تروماهای مزمن چه در بستر خانواده و روابط بینفردی رخ دهند (مانند خشونت خانگی، کودکآزاری، غفلت از کودک، تجاوز) و چه در بستر بزرگتر جامعه (مانند سرکوب مخالفان، زندان سیاسی، فرقههای مذهبی، بهرهکشی جنسیِ سازمانیافته)، از الگوهای مشابهی تبعیت میکنند.
شهادت زنان کتکخورده، گروگانها، زندانیان سیاسی و قربانیان فرقههای مذهبی بهقدری به هم شبیه است که برخی از نظریهپردازان مرز خاصی میان «اسارت خانگی» و «اسارت سیاسی/اجتماعی» قائل نمیشوند.
در بسیاری از موارد ترومای اجتماعیِ مزمن با خشونتی آشکار و کوبنده آغاز میشود: گروه آزارگر مخالفتها را در بازۀ کوتاه و به شکل بیرحمانهای سرکوب میکند، مخالفان مورد پیگرد یا آزار قرار میگیرند، به حریم خانهها تعرض میشود و خانوادهها با شوک دستگیری غیرقانونی یا ناپدیدشدن ناگهانی عزیزانشان مواجه میشوند.
با این حال، خشونت فیزیکی تنها شروع ماجراست و هرچند اغلب اوقات ادامه مییابد، عنصر کلیدی در تداوم اسارت نیست. استمرار ترومای اجتماعی مستلزم شکلگیری نوعی دینامیک خاص میان گروه آزارگر و گروه قربانی است که هستۀ آن کنترل و تسلط است. در ادامه به سه مورد از مهمترین ابزارهای آزارگران در حفظ و تداوم اسارت قربانیانشان میپردازیم.
پیشبینیناپذیری
برای آنکه آزارگران بتوانند بر قربانیان خود مسلط شوند، لازم است در آنها حسی دائمی از ابهام ایجاد کنند. برای این کار، بهتر است خشونت نه همیشگی، بلکه دلبخواهی و غیرقابلپیشبینی باشد. قوانین مبهم، مجریانِ آتشبهاختیار و قاضیان فاسد، زنجیرهای بیانتها از تهدید، بیثباتی و تحقیر پیشبینیناپذیر ایجاد میکنند.
برای تداوم کنترل، مهم است که قربانی نداند کِی و به چه شکل مجازات خواهد شد. او ممکن است ظاهراً زندگیای عادی داشته باشد اما سایۀ خطری نامعلوم (از تماس تهدیدآمیز گرفته تا ربایش، شکنجه، زندان یا حتی اعدام) همواره به دنبال اوست. او باید به این نتیجه برسد که مقاومت در برابر سرکوبگر بیفایده است و زندگی یا مرگش در گرو میلِ کسی در جایی نامعلوم از ساختار قدرت است.
نوسان میان تنبیه و بخشودگی
افراد و نهادهای سرکوبگر کنترل خود را صرفاً از طریق ترس و وحشت اعمال نمیکنند. آنها قربانیانشان را بارها تا مرز فروپاشی و استیصال کامل میکشانند و سپس ناگهان «عفو» میکنند.
این سازوکار در خشونتهای خانگی اغلب به شکل ناخودآگاه صورت میگیرد، اما در بستر اجتماعی و سیاسی از ابزارهای مهم سرکوب است. برای مثال، بازجویی که پس از مدتی طولانی حق خواب، حرکت، هواخوری یا لباس تمیز را به زندانیاش برمیگرداند، این کار را با هدف وابسته کردن هرچه بیشتر او و کنترل بیشتر روانِ او انجام میدهد. اگر این چرخه به قدر کافی ادامه پیدا کند، ممکن است قربانی به جایی برسد که آزارگر خود را نهفقط منبع خطر و تهدید، بلکه منبع نجات هم ببیند.
لازم نیست این بخشودگی در قالب دستور حکومتی اعلام شود. زمانی که مَراجع قدرت خود را صاحب بدن و مال و رفتار شهروندان میدانند و امکانات زندگی آنها را بهشدت محدود کردهاند، حتی گشایشی کوچک هم در حکم مشوقی نیرومند است.
این به هیچ وجه به معنای کوچک شمردن دستاوردهای مدنیای نیست که مردم تحت سلطه با هزینههای گزاف به دست آوردهاند. «ازخوددانستنِ» این دستاوردها میتواند حس عاملیتِ قربانیان را تقویت کند. با این حال، مشوقهای حسابشده از جانب آزارگر همچنین میتوانند فراموشی مقطعی به بار بیاورند.
همانطور که پشیمانی و دلجوییِ شوهر پرخاشگرش بعد از فوران خشمش باعث میشود زنِ آزاردیده آسیبهای رابطه را فراموش کند -روانِ او دقیقاً به خاطر تروما مستعد این گسست و فراموشی است- افراد و گروههای تحت ستم هم ممکن است بخشودگی از بالا را بهاشتباه به تغییری واقعی در رویۀ سرکوبگران نسبت دهند.
انزوا و وابستهسازی
تا وقتی قربانی پیوندی با بیرون دارد، قدرت آزارگر محدود میماند. به همین خاطر، آزارگر میکوشد منابع اطلاعاتی او را قطع کند و حمایت مادی و معنویاش را از بین ببرد. برای مثال، در مورد زندانیان سیاسی، این کار با قطع کامل ارتباط با بیرون و القای خیانت یا فراموشی یاران انجام میشود.
سانسور، قطع اینترنت، تهدید خانوادهها، خبررسانی قطرهچکانی، روایت رسمی دروغین و ناامنی ارتباطی باعث میشود افراد برای فهم واقعیت به همان فضایی وابسته شوند که خود ایجادکنندۀ تروماست.
اما انزوا فقط بیرونی نیست. آزارگر باید نشانهها و یادآورهای درونیِ پیوند را هم تخریب کند. برای همین میکوشد نامها، نمادها و نهایتاً حافظۀ جمعی و روایتهای قربانیان را از آنها بگیرد.
اهمیت حیاتیِ حفاظت از نمادهای مقاومت و زنده نگه داشتن روایات قربانیان همینجاست؛ بدون اینها فرد یا گروه آزاردیده خود را با آزارگر تنها مییابد، بیش از پیش به او وابسته میشود و در چرخۀ اسارت بیشتر آسیب میبیند.
هدف نهایی این سازوکارها نه فقط ترساندن قربانیان، بلکه ساختن جهانی است که در آن مقاومت بیفایده به نظر برسد و انزوا طبیعی جلوه کند.
در شرایط ترومای مزمن، روان فرد آزاردیده هر لحظه منتظر خطر و ضربۀ بعدی است، هر لحظه به تغییر آزارگر امید بسته و در عین حال هر لحظه در معرض از دست دادن معناها و اتصالش به دیگران است.
آیا با این مطلب ارتباط برقرار کردید؟
چنانچه مایلید درمان تحلیلی را تجربه کنید، میتوانید با من تماس بگیرید.
تماس با من