سوگ ناتمام و انتقال بیننسلیِ تروما
این مقاله نخستین بار در صفحۀ «سیژورا» منتشر شده است.
در ترومای جمعی حافظه چیزی فراتر از ثبت رویداد در تاریخ است. حافظۀ تروماتیک نیرویی زنده و پویا دارد و همانطور که میتواند گروهی را از نو بسازد و تعریف کند، میتواند آن را از هم بپاشد. اعضای جامعه میتوانند از پس یک فاجعه به هم نزدیکتر شوند اگر رنج مشترکی را به رسمیت بشناسند، یا نسبت به هم حس بیگانگی کنند اگر بخشی از آنها درد را واقعی بداند و بخشی دیگر آن را انکار کند. سرنوشت ترومای جمعی فقط به شدت و تلخیِ واقعه بستگی ندارد؛ شکل و سیاق روایت، سوگواری و انتقال آن به نسلهای بعد هم بسیار تعیینکننده است. از این رو، هم گروههای آسیبدیده و هم فرزندان آنها با تکلیف دشوار روایتگریِ منصفانه و معنابخشی به ترومای جمعی مواجهاند.
همانند ترومای روانشناختی، ترومای جمعی نیز اگر رسمیت نیابد و فهمیده نشود معمولاً به «سوگ حلنشده» میانجامد. هرچند مرگ در کانون بسیاری از فاجعههاست، در اینجا سوگواری (mourning) صرفاً به معنی عزادار بودن (bereavement) نیست.
بازماندگان و شاهدان فاجعه علاوه بر فقدان عزیزانشان، ممکن است تا مدتها امنیت و اعتماد بنیادی خود به جامعه را نیز بازنیابند و پیوند خود با نسلهای دیگر یا تصویرشان از آینده را از دست بدهند.
در معنای روانکاوانه، سوگواری فرایند روانیِ پیچیدهای است که طی آن بهتدریج با این واقعیت کنار میآییم که فرد عزیز، موقعیت اجتماعی، سلامتی، جوانی یا امید و آرزوهای مهمی را از دست دادهایم.
چنانچه فرایند سوگ با مانعی جدی روبرو نشود، قادر خواهیم بود نسبت خود را با ابژۀ ازدسترفته از نو تعریف کنیم و برای آن جایگاهی جدید در زندگی فعلی خود بیابیم.
در مورد فقدانهای جمعی، فرهنگها معمولاً به امکاناتی همچون زبان، هنر، آیینها و مناسک سوگواری مجهزند. اما در فاجعههای اجتماعی، بهویژه وقتی خشونت از سوی قدرت سیاسی یا نظامی اعمال شده باشد، خودِ فرایند سوگ نیز تهدید میشود. دشواری دسترسی به بدنها، نداشتن امکان برگزاری مراسم یا خطری که در گرامیداشت ازدسترفتگان وجود دارد، کار سوگ را برای بازماندگان پیچیدهتر میکند.
در عین حال، از آنجا که سوگواری به معنای مواجهه با درد شدید روانی است، خود اعضای جامعه هم ممکن است به سازوکارهای دفاعی متوسل شوند تا از این درد مصون بمانند.
انکار (نادیده گرفتن یا کوچک شمردن رنج گروهی خاص، ناباوری یا چانه زدن بر سر «اهمیت واقعی» یک رویداد)، دوپارهسازی (تقسیم جهان به دوگانههای سادۀ خوب/بد، خائن/قهرمان، دوست/دشمن) واکنش مانیک (فرار به جلو، پیروزینمایی، امید افراطی، شعارهای مثبت بیربط به واقعیت) و کنشسازی (بهعملدرآوردن و زیستنِ تروما به جای اندیشیدن به آن) از مهمترین دفاعهای جمعی در برخورد با رنج ناشی از ترومای جمعی است.
چنانچه گروه یا نسلی از اعضای یک جامعه از چنین سازوکارهای دفاعی بهشکلی افراطی استفاده کند، سوگ حلوفصلنشدۀ آنها محکوم به تکرار خواهد بود. آنچه نتوانسته به خاطره و روایت تبدیل شود، در عمل بازمیگردد.
افراد یا نسلهای بعد ممکن است صحنههایی را بازآفرینی و زندگی کنند که ارتباطی با تجربۀ مستقیم خودشان ندارد. آنها ممکن است اسیر سوگیریهای شدید، باورهای افراطی، واکنشهای جسمی آزاردهنده یا مشکلات روانیِ بیربط با شرایط فعلیِ خود شوند. به این شکل از تکرار تروما، «ترومای بیننسلی» گفته میشود.
انتقال بیننسلی تروما معمولاً بیش از آنکه با انتقال یک داستان روشن رخ دهد از طریق انکار و سکوت صورت میپذیرد. اغلب اوقات کودک نمیداند پدر، مادر یا سایر بزرگترها پیش از او چهها دیدهاند، چهها از دست دادهاند و در برابر چه چیزهایی مقاومت کرده یا تسلیم شدهاند، زیرا هرگونه اشارهای به آنچه گذشته بسیار دردناک و هراسآور است.
بسیاری از افراد ترجیح میدهند با خاطرات دردناک و مشکلاتی که عمدتاً به ضعف شخصی خود نسبتشان میدهند، خاطر دیگران را نیازارند. با این حال، اعضای خانواده یا گروه در نتیجۀ صدها و هزارها تعامل کلامی و غیرکلامی، بیواسطه با اضطراب، ممنوعیت، خشم و شرمی مواجه میشوند که توضیحی برای آن نمییابند.
انتقال بیننسلیِ تروما اغلب از راه دلبستگی و در بستر خانواده رخ میدهد. کودکان برای حفظ پیوند با والدین آسیبدیده، ناخواسته وارد جهان روانیِ آنها میشوند. اگر والد هنوز درگیر ترس و فقدان و شرم حلوفصلنشده باشد، کودک بهشکل ناهشیار تمایل مییابد بخشی از بار روانی او را حمل کند. در مورد تروماهای بسیار شدید، گاهی این تنها راه کودک برای حفظ پیوند عاطفی با پدر و مادر است. همانندسازی با رنجِ والدِ آسیبدیده -یا در اشکال پیچیدهترِ آن، نشستن به جای ابژههای ازدسترفتۀ والد یا حتی ابژههای آزارگرِ او- هرچند مسیر شکلگیری شخصیت و خویشتن کودک را منحرف میکند، کماکان امنتر از زندگی در دنیایی است که حالات ذهنی والدین در آن غیرقابلپیشبینی است.
در جوامعی که دورههای متعددی از جنگ، سرکوب، کشتار، تبعید، تحقیر و ناامنی را تجربه کرده، صحبت از تروما ابداً کار آسانی نیست و حلوفصلشدن سوگ جمعی بسیار پیچیده و زمانبر است. هر نسل با بخشی از گذشتهای روبهروست که یا کامل گفته نشده، یا تحریف شده یا فرصت کافی برای بازنگری و تعدیل پیدا نکرده است. با این حال، تا وقتی فردی از اعضای خانواده یا گروهی از اعضای جامعه عزم خود را برای شکستن چرخۀ تروما جزم نکند، از تبعات دردناک آن گزیری نخواهند داشت.
به همین خاطر است که سوگ جمعی بدون شهادت دادن و شنیدهشدن کامل نمیشود. هرچند روایتگری نه فاجعه را از بین میبرد و نه لزوماً درد همراه با آن را، اما اغلب گام نخست برای رهایی از بند ترومای بیننسلی و یافتن معنی در دل سلسلۀ بیپایان رنجهاست.
چنانچه جامعه نتواند روایتهایش را زنده نگه دارد، هولناکترین فجایع هم «معنای تروماتیک» خود را از دست میدهند و از یادها میروند. آنچه به جا میماند دردی عمیق و بینامونشان است که تا نسلها همچون شبحی سرگردان خواب خوش را از فرزندان همان جامعه خواهد ربود.
آیا با این مطلب ارتباط برقرار کردید؟
چنانچه مایلید درمان تحلیلی را تجربه کنید، میتوانید با من تماس بگیرید.
تماس با من