تروما

مقدمه‌ای بر مفهوم تروما

این مقاله نخستین بار در صفحۀ «سیژورا» منتشر شده است.

وقتی اعضای جامعه‌ای تجربۀ کشتار، جنگ، قطع ارتباط با جهان، سرکوب و خشونت عریان، ترور و دگرگونی شدید شرایط را از سر می‌گذرانند، عده‌ای از ایشان ناخواسته خود را در وضعیت روانی ویژه‌ای می‌یابند که بهترین -و شاید کمترین- واژه برای توصیف آن «تروما» باشد. تروما (یا جراحت روانی) به تجربۀ هیجانی شدیدی گفته می‌شود که از امکانات معمول دستگاه روان برای مدیریت و معنابخشی به رویدادها فراتر می‌رود.

هرچند آثار و پیامدهای تروما بسیار گوناگون و متغیر است، در این نوشتۀ مقدماتی نگاهی به پنج پیامد رایج و همچنین تفاوت‌های اصلیِ تروما با ناگواری‌های روزمره می‌اندازیم.

برای درک بهتر مفهوم تروما توجه به دو نکته ضروری است: اولاً، تروماتیک بودن یک رویداد را نه صرفاً جنس آن رویداد، بلکه همچنین آثار و تبعاتش بر ظرفیت روان ما تعیین می‌کند. به همین دلیل است که در این متن با «پیامدهای» رایج تروما آشنا می‌شویم، نه انواع رویدادهای تروماتیک. ثانیاً، با اینکه در بیشتر کاربردهای روزمره از واژۀ تروما برای نشان دادن شدت تجربه‌ها استفاده می‌شود، هرآنچه کوبنده‌تر یا غیرمنتظره‌تر است الزاماً تروماتیک‌تر نیست. شدید بودن یک رویداد «احتمال» تبدیل شدنش به تروما را بیشتر می‌کند. به بیان دیگر، میان افراد مختلف از حیث ویژگی‎های موروثی، سرشت، تجربه‌های دوران رشد و همچنین محیط و شرایطی که در آن بزرگ شده‌اند تفاوت‌های چشمگیری وجود دارد. این تفاوت‌ها بر نتیجۀ رویداد آسیب‌زا تأثیرگذار است. آنچه بر روان یکی جراحتی عمیق به جا می‌گذارد ممکن است برای فردی دیگر صرفاً در حکم خراشی سطحی باشد.

بسته نشدنِ زخم

در شرایط نسبتاً عادی، روان انسان قادر است بسیاری از تجربه‌های تلخ را درک و هضم کند. شاید رنج ناشی از فقدان، خیانت، جدایی و نامرادی‌های اینچنینی هرگز به‌طور‌کامل از میان نرود، اما واقعه نهایتاً به گذشته تعلق می‌گیرد. یک خاطره یا مجموعه خاطرات دردناک، با همۀ تلخی‌اش، «خاطره» است. فرد می‌تواند بگوید چه رخ داده، چه احساسی داشته و -در یک بستر زمانیِ نسبتاً خطی- آن رویداد چه تغییری در زندگی‌اش ایجاد کرده است. اما تجربۀ تروماتیک از چنین نظم زمانی‌ای پیروی نمی‌کند.

گاهی اوقات آنچه رخ داده چنان ناگهانی و خشن و تصورناپذیر است که روان ما نمی‌تواند با امکانات معمولش آن را در ظرفِ خود بگنجاند یا «پرونده‌اش را ببندد». به نظر می‌رسد هرچه می‌کوشیم نمی‌توانیم واقعه را پشت سر بگذاریم و از آن بگذریم. تجربۀ گذشته به شکلی دَوَرانی، بارها و بارها -ظاهراً از ناکجا- و در قالب کابوس، تصویر و صدای ناگهانی، درد و تنش بدنی یا اضطراب و اندوه و تشویش مبهم، به اکنون هجوم می‌آورد. در نتیجه، شبحی از رویداد آسیب‌زا تا مدت‌ها زندگی و ذهن ما را تسخیر می‌کند. این ویژگیِ تکراری و بازگشتی از مشخصات مهمِ تجربۀ تروماست.

فروپاشی

برخلاف ناگواری‌های روزمره که در آن نهایتاً پیشامدها را در ظرف روان خود جای می‌دهیم، در تروما این ظرف چنان آسیب می‌بیند که دیگر گنجایش بسیاری از «ورودی‌های خام روانی» را ندارد. مسئله فقط درد و رنج جانکاه نیست، بلکه این است که اصولاً روان‌ ترومادیده نمی‌تواند آن درد را به صورت عاطفه، فکر و روایتی منسجم سامان دهد. به زبان روانکاوانه، رویداد ناگوار درون دستگاهِ روان بازنمایی می‌شود اما رویداد تروماتیک خودِ ظرفیت بازنمایی (representation) را مختل می‌کند.

تجربۀ تروما از این حیث تا حدی به «فروپاشی روانی» نزدیک است. دیگر حتی نمی‌توانیم به‌درستی بگوییم درد اصلی کجاست، احساسمان چیست و در جستجوی چه هستیم. احساس گمگشتی عمیقی پیدا می‌کنیم که حتی به کلام درنمی‌آید.

درماندگی

از دیگر عناصر مرکزی تجربۀ تروماتیک، احساس درماندگی است. گویی دستمان از هر اقدام مؤثری کوتاه است. با اینکه تمام امکانات دستگاه بدن-روان برای دفاع بسیج شده، به نظر می‌رسد دیگر امکان جنگیدن، گریختن یا تغییر دادن موقعیت وجود ندارد.

به این ترتیب، بدن و روان مدام در وضعیت هشدار و گوش‌به‌زنگی باقی می‌مانند. حتی دوره‌های آرامش نسبی هم «آرامش قبل از طوفان» تلقی می‌شود. چرخه‌ای معیوب از انگیختگی، تشخیص خطر و اجتناب شکل می‌گیرد که برای حفظ خود به انرژی جسمی و روانی زیادی نیاز دارد. این موضوع ظرفیت ما را برای بیرون آمدن از خودمان و درگیر شدن مجدد با زندگی به‌شدت محدود می‌کند.

گسست روانی (dissociation)

«گسست روانی» از تجربیاتی است که غالب اوقات دوشادوش تروما حرکت می‌کند. این مفهوم چنان به هستۀ اصلی تروما گره خورده که برخی از متخصصان (البته نه همۀ آنها) تعریف تروما را مشروط به وجود گسست می‌دانند: رویدادی که به گسست روانی منجر شود تروماست، رویدادی که به گسست نیانجامد تروما نیست.

گسست روانی از ابتدایی‌ترین و اصلی‌ترین مکانیزم‌های دفاعی است که در آن ذهن در تلاش برای تاب‌آوردنِ شرایط دشوار، بخشی از تجربه را از دسترس آگاهی دور نگه می‌دارد تا باقی زندگی امکان ادامه یافتن پیدا کند.

در هنگام گسست، نه‌تنها خاطرۀ ما از تجربۀ تروماتیک و پس‌لرزه‌های آن تکه‌تکه و نامنسجم می‌شود، بلکه گاهی سایر جنبه‌های حیات روانی همچون جزیره‌هایی پراکنده به نظر می‌رسند؛ پیوند میان احساسات و افکار می‌گسلد، «منِ سابق» شباهتی به «منِ امروز» ندارد، ادراک‌مان از زمان دگرگون می‌شود، میزان «حضور»مان در لحظات مختلف به طرز فاحشی متغیر است و اغلب در بدنمان علائمی را تجربه می‌کنیم که ارتباط چندانی با آنچه آن لحظه در ذهن یا در اطرافمان می‌گذرد ندارند.

با این حال، گسست روانی را صرفاً نباید نشانۀ آسیب دانست. گاهی جداکردن بخش‌های تحمل‌ناپذیر تجربه از جریان آگاهی تنها راهی است که روان ما برای اجتناب از فروپاشی کامل در اختیار دارد. مشکل زمانی است که این وضعیتِ اضطراری پایدار می‌ماند و فرد را از عاطفه، رابطه و احساس زنده‌بودن جدا می‌کند.

بی‌معنایی و بی‌اعتمادی

رویداد تروماتیک نه‌تنها روند کارکرد جسم و روان ما را مختل می‌کند، بلکه «بدیهیاتی» را که با آن زندگی می‌کنیم نشانه می‌گیرد. در تلخکامی‌های معمول شاید بخشی از زندگی‌ ما آسیب ببیند، اما جهان در کلیت خود همچنان برایمان قابل‌فهم است. برعکس، در تروما اغلب چارچوبی که به تجربه معنا می‌بخشیده نیز فرومی‌ریزد. آنچه پیش از این بدیهی بود -اینکه فردا کم‌وبیش ادامۀ امروز است، می‌توان به ادراک خود از جهان و دیگران اعتماد کرد، می‌توان واقعیات را شناخت و به زبان آورد- دیگر بدیهی به نظر نمی‌رسد.

وقتی عامل جراحت انسان‌ها یا نهادهای انسانی‌اند، این بی‌اعتمادی سویۀ دیگری نیز پیدا می‌کند: هم جهانِ اطراف ناامن شده و هم خودِ پیوند انسانی، امکانِ دیده شدن و فهمیده‌شدن و این انتظار بنیادی که جان و بهزیستی انسان برای دیگری حرمتی دارد، زیر سؤال می‌رود. از این رو، تروما می‌تواند از جهانِ ما آشنایی‌زدایی کند و آن را از معانی‌ای که برای فهمش خلق کرده بودیم تهی سازد.

مهم است به یاد داشته باشیم که این موارد پنجگانه هم آثار و تبعات واقعۀ تروماتیک‌ و هم پاسخ‌هایی هستند که روان ما برای تاب‌آوردن آن واقعه به کار می‌گیرد. آسیب و جراحتی که یک رویداد به بار می‌آورد اغلب با سازوکارهای دفاعی‌ای ما مواجه می‌شود که به سهم خود تداوم می‌یابند و تجربۀ تروما را زنده نگه می‌دارند.

همچنین، الگوی واکنش هر فرد، بسته به اینکه کدام جنبه از تروما در او برجسته‌تر باشد، منحصر به خود اوست. آنچه ترومای اعضای یک گروه یا جامعه را «جمعی» می‌کند واکنش‌های دقیقاً یکسان نیست، بلکه مواجهۀ آنان با فجایعی مشترک با پیامدهای «نسبتاً مشابه» است. به عبارت دیگر، این فجایع -به درجات مختلف- نظم زمانیِ تجربه، احساس عاملیت، انسجام روانی و ظرفیت ذهنی افراد را برای اعتماد، خلق معنا و تصوّر آینده‌ای متفاوت به چالش می‌کشند.

آیا با این مطلب ارتباط برقرار کردید؟

چنانچه مایلید درمان تحلیلی را تجربه کنید، می‌توانید با من تماس بگیرید.

تماس با من