روانشناسی افراد آزارگر در روابط تروماتیک
این مقاله نخستین بار در صفحۀ «سیژورا» منتشر شده است.
یکی از دشواریهای مطالعۀ افراد آزارگر در روابط تروماتیک، عدم دسترسی مستقیم به آنهاست. این افراد -طبیعتاً- انگیزهای قوی برای پنهان کردن رفتار آسیبزای خود دارند. فرد آزارگر اغلب یا مشکلی در خود نمیبیند که بابتش به درمان مراجعه کند یا ترس از دست دادن موقعیت برتر یا شدت شرم درونی به وی اجازۀ اذعان به نیازهای روانی عمیقتر خود را نمیدهد.
هرچند تعاملات آزارگرانه ابعاد پیچیدۀ تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی هم دارند، آنچه در ادامه میخوانید برخی از بارزترین جنبههای روانشناختی آزارگران در تعاملات تروماتیک -با تکیه بر نظریههای متأخر روانکاوی- است. تمرکز این متن نه بر تشخیصگذاری، بلکه بر منطق روانی و رابطهایِ آزار است.
بسیاری از دادههای مربوط به آزارگران یا بهطور غیرمستقیم و از شنیدن روایت قربانیان یا بررسی اسناد و گزارشهای حقوقی به دست آمده، یا حاصل کار درمانگران با آنها در مقام «مجرم» -نه در روابط معمول ایشان- است. به همین خاطر، نتیجهگیری ناگزیر باید با احتیاط و با تکیه بر الگوهای تکرارشونده در روابط آسیبزا صورت گیرد.
شناسایی افراد آزارگر خارج از بستر روابط آسیبزای آنها کار آسانی نیست. بسیاری از آزارگران در محیط عمومی افرادی محترم، منطقی و قابلاعتماد به نظر میرسند و خشونت خود را به فضاهایی محدود میکنند که در آن قدرت و مصونیت بیشتری دارند. در برخی از موارد این شکاف رفتاری چنان عمیق است که دیگران دشوار میتوانند وجود سویهای تاریک در شخصیت آنها را باور کنند.
حتی در صورت افشای بدرفتاریها، بسیاری از اوقات اعتبار اجتماعی آزارگر باعث میشود روایت او باورپذیر و شهادت قربانی نامعتبر جلوه کند. این شکل از «آبروداری» به بیرون از رابطۀ آسیبزا نیز تسری پیدا میکند وقتی اطرافیان از سرِ تعلق خاطر به آزارگر یا برای حفظ آرامش و امنیت خود، بدرفتاری را انکار و قربانی را بیاعتبار میکنند. به این ترتیب، آزارگر تنها از قدرت فردیاش بهره نمیبرد؛ سکوت، ناباوری و مصلحتاندیشی اطرافیان نیز به بخشی از ساختار مصونیت او تبدیل میشود.
علاوه بر این، رفتارهای فرد آزارگر در رابطه معمولاً حالت نوسانی دارد. او ممکن است پس از دورههای اعمال خشونت به حالتی مهربان، پشیمان یا دلسوز بازگردد. با این کار میتواند نهتنها تجربۀ روانی قربانی را از اساس حاشا کند یا کمّ و کیف آن را متفاوت جلوه دهد (پدیدهای که اگر به شکل مستمر رخ دهد میتواند قربانی را نسبت به حافظه و ادراک و برداشت خود مردد کند)، بلکه امید به بهبود اوضاع را در دل قربانی زنده نگه دارد.
هرچند برخی افراد این شکل از تغییر چهره را آگاهانه به کار میگیرند، بیشتر مواقع اینها مانورهای ناهشیار آزارگر برای نگه داشتن طرف مقابل در رابطه است، زیرا او، بر خلاف ظاهر مسلط، برای تنظیم عزت نفس و انسجام روان خود بهشدت به قربانی نیازمند است.
افراد آزارگر معمولاً خود از بستر روابط آسیبزا بیرون آمدهاند. در بسیاری از آزارهای بینفردیِ شدید و بیرحمانه، فرد خاطی سابقۀ تجربۀ سوءاستفادۀ جسمی یا روانی در کودکی داشته است. این آسیبها گاهی ساختمان روان فرد را با چنان آسیب شدیدی مواجه کرده که جلوگیری از ریزش کامل آن جز با توسل به دیگران در نقش ستونهای کمکی این ساختمان ممکن نیست.
در این شرایط، دیگری با نادیده گرفتن نیازهای خود و تبدیل شدن به ابزار ارضای نیازهای آزارگر، او را از مواجهه با کاستیها و ضعفهای شدید خود مصون نگه میدارد. به بیان دیگر، قربانی به نوعی «تنظیمکنندهی» روان آزارگر تبدیل میشود و شرم، اضطراب، احساس بیارزشی و ترس از فروپاشی او را مهار میکند.
تن دادن دیگری به خواستهای آزارگر هرچند رابطۀ آسیبزا را حفظ میکند، همچنان برای پر کردن خلأ درونیِ او کافی نیست. او میخواهد قربانی تسلیم خود را در کمال میل بپذیرد و حتی آن را در حکم عشق، ایمان، قدرشناسی یا ضرورت اخلاقی بشناسد. با این حال، عطش آزارگر به تصرف ذهن قربانی هرگز بهطورکامل فروکش نمیکند، زیرا او -حتی در شرایط سلطۀ تمام و کمال فیزیکی- تضمینی برای چنین تصرفی نمیبیند. هرگونه سلطه بر روانِ «قربانیِ مشتاق»، سلطهای گذرا و شکننده خواهد بود.
وحشت از عدم دسترسی تام به دنیای درون قربانی -به عبارت دیگر، وحشت مستمر از فروپاشی نظم شکنندۀ خود- آزارگر را هرچه بیشتر به رفتارهای تمامیتخواهانه وامیدارد. در خشونت خانگی، فرزند یا همسر نهتنها باید رنج و وحشت آزار را تحمل کند، بلکه باید همۀ روابط دیگر را کنار بگذارد تا عشق و وفاداری خود را به والد یا همسرش ثابت کند. در آزار جنسی، قربانی نهتنها باید به میل خشونتبار متجاوز تن دهد، بلکه باید نشان دهد که این رنج را میخواهد و از آن لذت میبرد.
این الگو را در گروههای بزرگتر نیز بهوضوح میتوان دید: برای مثال، در فدا کردن خواستههای اعضا در برابر خواست رهبر یک فرقه یا در دعوت از شهروندان به شرکت در آیینهای نمایش خشونت و اعترافگیری اجباری از مخالفان در یک حکومت تمامیتخواه.
از آنجا که قربانی به امتداد روانیِ آزارگر تبدیل میشود و در خدمت حفظ حس ارزشمندی و تداوم خویشتنِ او درمیآید، هرگونه نشانهای از مخالفت، استقلال یا صرفِ تفاوت دیدگاه قربانی به آزارگر حس خیانت تمامعیار میدهد. از همین رو بسیاری از آزارگران نه فقط مشکلی در خود نمیبینند، بلکه حتی خود را قربانیِ رفتار دیگران معرفی میکنند و خشونت را واکنشی طبیعی و اجتنابناپذیر به تحریک، بیاحترامی یا نافرمانی آنان میدانند. این وارونگی، مسئولیت خشونت از آزارگر به قربانی منتقل کرده و تداوم چرخۀ آسیب را تسهیل میکند.
با این حال، یکی از مهمترین عوامل در شکستن چرخۀ ترومای مزمن، تأکید بر سهم آزارگر در شکلگیری و تداوم آن است. گذشتۀ دردناک میتواند توضیح دهد چرا فرد در برابر شرم، نیازمندی، تفاوت یا استقلال دیگری چنین شکننده است، اما خشونت را توجیه و مسئولیت را از او سلب نمیکند. بیشتر بازماندگان خشونت و بدرفتاریِ دوران کودکی در بزرگسالی به آزارگر تبدیل نمیشوند.
علاوه بر این، افراد آزارگر در بسیاری از موقعیتهای اجتماعی بر رفتار خود کنترل خوبی دارند. این نشان میدهد که تعاملات آسیبزنندۀ آنها بیشتر یک انتخاب موقعیتی است تا واکنشی ناگزیر به شرایط غیرقابلتحمل.
تفاوت تعیینکننده در این است که فرد با زخمهای خود چه میکند: آیا آنها را به رسمیت میشناسد و مسئولیت عواطف و رفتارهای خود را میپذیرد یا برای حفظ انسجام خود، دیگران را به ابزار کنترل، تحقیر و تخلیۀ درد بدل میکند.
آیا با این مطلب ارتباط برقرار کردید؟
چنانچه مایلید درمان تحلیلی را تجربه کنید، میتوانید با من تماس بگیرید.
تماس با من