تروما

ترومای برساختۀ انسان

این مقاله نخستین بار در صفحۀ «سیژورا» منتشر شده است.

همۀ وقایعی که روان انسان را مجروح می‌کنند به لحاظ سطح تأثیرگذاری از یک جنس نیستند. وقوع سیل، طوفان یا بیماری همه‌گیر می‌تواند ضربۀ هیجانی بسیار شدیدی باشد و خانه و امنیت و داشته‌های فرد را از او بگیرد، اما در وقایعی مانند جنگ، شکنجه، کشتار، سرکوب و خشونت سازمان‌یافته، خطر و آسیب از انسان‌های دیگر برمی‌خیزد؛ کسی که رنج را تحمیل کرده، به آن فرمان داده، برایش توجیه ساخته یا در برابرش سکوت کرده است.

ترومای ساختۀ انسان فقط به این دلیل ویرانگر نیست که با وحشت و درد و درماندگی همراه است. چنین تجربه‌ای می‌تواند اعتماد ما را به پیوند انسانی، حرمت جان‌ها، امکان پناه‌بردن به دیگری و اعتبار جهان مشترک مخدوش کند. این نوشته به آثار تروماهای ناشی از ارادۀ انسان‌ها می‌پردازد.

در پست قبل «تروما» را به‌عنوان تجربۀ هیجانی شدیدی تعریف کردیم که طی آن واقعیت از ظرف روان برای تحمل و فهم و معنابخشی فراتر می‌رود. با این حال، همۀ رویدادهای تروماتیک به یک شکل و در یک سطح روان ما را دگرگون نمی‌کنند.

در تروماهایی با منشأ عمدتاً غیرانسانی (مانند زلزله، سیل، بیماری‌های همه‌گیر) یا تصادفی (مانند حوادث جاده‌ای یا خطای مرگبار پزشکی یا اپراتوری)، درک این واقعیت که در پسِ فاجعه قصد و غرض شخصی وجود نداشته، خود یکی از عوامل تسهیل‌کنندۀ بهبودی است. اگر بپذیریم که هدف طبیعت توهین و تحقیر و تنبیه ما نبوده یا یک حادثۀ ناشی از خطای انسانی می‌توانسته برای دیگران هم رخ دهد، راحت‌تر می‌توانیم با واقعۀ تروماتیک کنار بیاییم و از آن عبور کنیم.

با این حال، داغِ تروماهای ناشی از ارادۀ مستقیم انسان‌ها بر جای عمیق‌تری از روان ما می‌نشیند. این تروماها از چند حیث پیچیده‌تر و مخرب‌تر از تروماهای طبیعی هستند.

بی‌رحمیِ جهان انسان‌ها

ترومای ساختۀ انسان فقط یک رخداد آسیب‌زا نیست؛ «رابطه»‌ای آسیب‌زا هم هست. حتی وقتی عامل خشونت نه یک فرد مشخص بلکه یک گروه، نهاد، ایدئولوژی یا حکومت است، باز هم با نوعی رابطه سروکار داریم: رابطه‌ای که در آن یک طرف، سوژه‌ای انسانی یا گروهی از افراد را از دایرۀ حمایت، حرمت و انسانیت بیرون می‌راند.

زمانی که اشخاص یا نهادهای انسانی سرچشمۀ فاجعه هستند، فرد قربانی با سؤالات هولناکی روبه‌رو است: چطور ممکن است انسانی دیگر -که مثل من بدن دارد، ذهن دارد، نیاز و ترس و امید و آرزو دارد- بتواند اینچنین رنج مرا بخواهد؟ چطور ممکن است درد و مصیبت مرا توجیه کند یا به آن بی‌اعتنا بماند؟ چرا و از چه زمانی امنیت و بهزیستی من اینقدر بی‌اهمیت شد؟

در بلایای طبیعی، این طبیعت است که بی‌رحم به نظر می‌آید. در خشونت انسانی، هم جهان طبیعی امنیت پیشین خود را از دست می‎‌دهد و هم انسان‌ها به موجوداتی خطرناک و بدخواه تبدیل می‌شوند.

نقض عهد و احساس خیانت‌دیدگی

برخی نظریه‌پردازانِ تروما، رنج اصلیِ تروماهای ساختۀ انسان را نه در درد فیزیکی یا احساس وحشت و تهدید و محرومیت، که در نقض فاحشِ «میثاق انسانی» می‌بینند؛ این قرارداد نانوشته که بدن ما مرزی دارد؛ درد ما برای دیگری کاملاً بی‌معنا نیست؛ فریاد کمک‌خواهی‌مان اصولاً باید به گوش کسی برسد؛ و نهادهایی که به نام قانون، درمان، آموزش، حمایت یا امنیت عمل می‌کنند قرار نیست خودشان به سرچشمۀ تهدید تبدیل شوند.

قربانیان جنگ، کشتار، شکنجه، تجاوز، تحقیر، سرکوب سیاسی و خشونت سازمان‌یافته، به شکلی مزمن و مستمر با خطر بیرون رانده شدن از میثاق نانوشتۀ انسانی مواجه‌اند: اینکه می‌شود کسی رنج تو را رنج به حساب نیاورد، جان تو را هم‌ارز جان خود نداند و تو را نه به‌عنوان انسانی محترم و یگانه، بلکه به‌عنوان موجودی کم‌ارزش یا حتی شیئی حذف‌شدنی ببیند.

از همین رو، چنین تروماهایی همواره حسی عمیق از «خیانت بین‌فردی» به جا می‌گذارند. هرچه عامل خشونت به جایگاه حمایت، قانون یا مراقبت نزدیک‌تر باشد، حس خیانت‌دیدگی و ناامنیِ حاصل از آن شدیدتر می‌شود.

فرد قربانی درمی‌یابد که دیگری نه‌تنها کمک نمی‌کند، بلکه خودش منبع درد باشد. نهادهایی مانند پلیس و دادگاه و رسانه و قانون و فضاهایی مانند بیمارستان و مدرسه و دانشگاه به جای محافظت از زندگی، در خدمت تهدید یا انکار درمی‌آیند. تشخیص اینکه به چه کسی می‌توان نزدیک شد، از کجا باید کمک خواست، کدام دست کمک می‌رساند و کدام‌یک خیانت می‌کند، دشوار یا غیرممکن می‌شود. همین حس بی‌اعتمادی کارِ ترمیم تروما -با کمک گرفتن از دیگران- را دشوارتر می‌کند.

انسانیت‌زدایی

پیچیدگی دیگر ترومای ساختۀ انسان این است که خشونت سازمان‌یافته معمولاً به‌شکل «خام» رخ نمی‌دهد. چنین خشونتی تنها پس از عبور از مرحلۀ «انسانیت‌زدایی» ممکن می‌گردد.

پیش از آنکه بدن‌ها هدف قرار گیرند، زبان و ادراک اجتماعی دست‌کاری می‌شود. تعلق خاطر به گروه‌های اجتماعی، سیاسی یا مذهبی و همچنین تأثیرگرفتن از ایدئولوژی‌ها نقش مهمی در انسانیت‌زدایی از «دیگری» ایفا می‌کند.

در این فرایند، قربانی از مقام انسانی یگانه سقوط کرده و همچون شیئی کم‌ارزش دیده می‌شود. او خطرناک، کثیف، فریب‌خورده، خائن یا آشوبگر لقب می‌گیرد.

انسانیت‌زدایی گاهی به شکل تدریجی و خاموش رخ می‌دهد، اما مقدمۀ مهمی بر اِعمال خشونت نهادی است. طی این فرایند، ما همدلی خود را با رنج انسان‌ها از دست می‌دهیم، وجدانمان کرخت می‌شود و خشونت را راحت‌تر تحمل خواهیم کرد.

برای اینکه بتوان به گروهی از افراد آسیب زد، ابتدا باید رنج «آنها» را از رنج «ما» جدا کرد. باید نامی دیگر و پذیرفتنی‌تر بر آن گذاشت. به این ترتیب، قربانی پیش از آنکه جسماً آسیب ببیند، از نظر روانی و اخلاقی طرد می‌شود. آنگاه «ما»ی محق و ارزشمند، کنترل یا حذف «آنها»ی ناانسانی و بی‌ارزش را موجه یا حتی ضروری می‌شماریم.

شرم و جابجایی مسئولیت

انسانیت‌زدایی علاوه بر فراهم کردن زمینۀ خشونت‌ و آسیب بعدی، در سطح تجربۀ درون‌روانی و مناسبات بین‌فردی هم تبعات فاجعه‌باری به همراه دارد. تجربۀ تنزل از مقام انسان فقط در ذهنِ فرد یا گروهِ آزارگر رخ نمی‌دهد، بلکه بر اعماق روانِ قربانی نیز می‌نشیند.

کسی که بارها با او چنان رفتار شده که گویی وجودش برای دیگری کاملاً بی‌ارزش است، ممکن است بر اثر این تروما ابزارهای درونیِ دفاع از حرمت خود را -در مورد کودکان- به دست نیاورد یا -در مورد بزرگسالان- از دست بدهد.

باید به یاد داشت که برداشت و تعریف ما از «خویشتنِ» خود یک برداشت ثابت و صلب نیست. ما به‌شکل مستمر خودمان را بازمی‌شناسیم و از نو تعریف می‌کنیم. برای این کار علاوه بر تجربه و تأمل شخصی، به نگاه و بازخورد دیگران هم نیاز داریم. آسیب به تجربۀ دیده شدن، جدی گرفته شدن و رسمیت یافتن، ادراک ما از خودمان را به‌شدت مخدوش می‌کند.

در چنین وضعیتی، فرد قربانی ممکن است به جای خشم و عصبانیتِ موجه و معتبر، دچار حس شرم و حقارت شود. او شاید به‌لحاظ ذهنی و منطقی بداند که مقصر نبوده، اما همچنان تا مدت‌ها آثار نگاه تحقیرآمیز یا بی‌تفاوت دیگری را در بدن و روان خود حمل کند.

رهایی از این شرم بی‌نهایت دشوار است، زیرا در فرایندی فرساینده، فرد یا گروه آزارگر نیز با انسانیت‌زدایی از دیگری و محق دانستن خود، فعالانه مسئولیت تروما را بر دوش قربانی می‌اندازند.

«خودت باعثش شدی»، «باید بیشتر مراقب می‌بودی»، «اگر فلان کار را نکرده بودی چنین اتفاقی برایت نمی‌افتاد» و امثال اینها، جملات رایجی است که در توجیه فجایع انسانی از سوی بانیان یا همدستان جنایت می‌شنویم.

به طور خلاصه، فجایع «انسانی» برخلاف بلایای «طبیعی» یا «تصادفی» لایه‌های روانی، بین‌فردی و جمعیِ به‌مراتب پیچیده‌تری دارد. این فجایع صرفاً منجر به ایجاد چرخۀ آسیبِ هیجانی ← ترس از وقوع مجدد آسیب ← گوش‌به‌زنگی و اجتناب ← تشدید آسیب هیجانی نمی‌شود. در این شکل از تروما هیجانات پیچیده‌‎‌ترِ شرم، گناه، تحقیر، خیانت‌دیدگی و بی‌اعتمادی به روابط نیز نقشی کلیدی ایفا می‌کنند.

در مواجهه با ترومای انسانی، پرسش فقط این نیست که «چگونه دوباره آرام شوم و به زندگی برگردم؟» پرسشی دشوارتر و به همان اندازه مهم باقی می‌ماند که از هر پاسخ مستقیمی می‌گریزد؛ اینکه چطور می‌توان دوباره در جهانی زندگی کرد که وقوع چنین جنایتی را روا داشته و به عده‌ای اجازه داده تا دیگران را به میل خود از مدار انسانیت بیرون برانند؟

آیا با این مطلب ارتباط برقرار کردید؟

چنانچه مایلید درمان تحلیلی را تجربه کنید، می‌توانید با من تماس بگیرید.

تماس با من