بدن و ذهن ترومازده
این مقاله نخستین بار در صفحۀ «سیژورا» منتشر شده است.
در بخش مهمی از سنت روانپزشکی و روانشناسی، واکنش افراد به تروما بیش از هر چیز به «ظرفیت درونی» آنها نسبت داده میشد: اینکه فرد چقدر منسجم، مقاوم، سازگار یا از پیش آسیبپذیر بوده است. در چنین نگاهی، رویداد بیرونی عمدتاً در حکم محرکی بود که ضعفها یا تعارضهای درونی فرد را آشکار میکرد؛ اگر کسی بهلحاظ شخصیتی «منسجم و مقاوم» بود، میتوانست حتی رویدادهای بسیار آسیبزا را بدون جراحت روانیِ فلجکننده پشت سر بگذارد.
با این حال، مطالعات گسترده در دهههای اخیر این برداشت را به چالش کشیده است. هرچند نمیتوان نقش ظرفیت درونیِ افراد را در نحوۀ واکنش آنها به واقعۀ آسیبزا نادیده گرفت، زمانی که واقعه از حدی شدیدتر، مزمنتر یا تکاندهندهتر باشد، کمتر کسی از تبعات تروماتیک آن در امان خواهد ماند.
در این نوشته به برخی از رایجترین واکنشهای ذهنی و بدنی به رویدادهای تروماتیک میپردازیم. البته همانطور که نمیتوان بهسادگی روان را از بدن جدا کرد (و خصوصاً در پرداختن به تروما مفیدتر است دستگاه بدن-روان را بهعنوان یک شبکۀ درهمتنیده و بههمپیوسته ببینیم)، تشخیص پیامدهای تروما از خودِ تروما هم کار آسانی نیست. به عبارت دیگر، اینها صرفاً «آثار» تروما نیست که بر جسم و جان نشسته بلکه، بهتعبیری، خودِ تروماست که به این شکل در ما زندگی میکند.
روان ما در رویارویی با رویدادهای مهیب بسیاری از کارکردهای عادی خود را معلق میکند. برخی از فعالیتهای جسمی و ذهنی از کار میافتند و برخی دیگر بهشکلی شگفتآور تقویت میشوند. سازوکارهایی فعال میشوند که در حالت معمولی عجیب، متناقض یا بیفایده به نظر میآیند. با این حال، اگر آنها را بهعنوان راه چارهای برای دوام آوردن در لحظۀ تروما ببینیم، نهتنها برایمان معنی پیدا میکنند، بلکه با توجه به شرایط و موقعیتی که در آن قرار داشتهایم ناگزیر مینمایند.
هرچند هر یک از ما بهشکلی منحصربهفرد به رویدادهای تروماتیک پاسخ میدهیم، بیشتر این واکنشها را میتوان در سه دستۀ کلی جا داد: برانگیختگی بیش از حد، هجوم مجدد تجربه و کرختی. در این نوشته با بارزترین جلوههای هریک از این واکنشها آشنا خواهید شد.
پیش از ادامه، لازم به یادآوری است که از این فهرست علائم نباید به عنوان راهنمای تشخیصی یا برچسب اختلال روانی استفاده کرد. در صورتی که هریک از این نشانهها زندگی عادی شما را مختل کرده، بهتر است از روانپزشک، روانشناس، مددکار اجتماعی یا مشاور کمک بگیرید.
در ضمن، فراموش نکنید که بسیاری از بازماندگان تروما تجربههایی مشابه را از سر میگذرانند. هرچند قرار نیست این واکنشها را همیشگی فرض کنیم و در برابرشان منفعل بمانیم، دیدنشان به چشم ضعف و نقص و بیماری هم از انصاف به دور است.
برانگیختگی بیشازحد
این شاید بارزترین جنبۀ جسمیِ آثار تروما باشد. در مواجهه با ضربههای ناگهانی و شدید، ذهن اغلب فرصت ندارد واقعه را به شیوۀ متداول خود ادراک و فهم کند. هرگونه درنگی میتواند مرگبار باشد و حتی صدمثانیهها حیاتی هستند، پس فرایند دریافت، رمزگذاری و ذخیرۀ اطلاعات در مغز به جای عبور از مسیرهای معمول (که به ساخته شدن حافظۀ کلامی و رواییِ بلندمدت منجر میشوند)، از مسیرهای کوتاهتری میگذرد که هدف اصلیشان بقاست، نه درک همهجانبۀ موقعیت.
در این جریان، روان ما با سادهسازی و ارزیابی فوریِ خطر (دوست است یا دشمن؟ خطرناک است یا امن؟ فرار کنم، حمله کنم یا بیحرکت بمانم؟) و با فراخواندنِ هیجانات شدید، تمام امکانات خود را برای نجات از مهلکه به کار میگیرد.
مشکل اینجاست که این انگیختگی میتواند تا مدتها بعد از گذشت حادثه در دستگاه بدن-روان ما باقی بماند. بیشبرانگیختگی به بدن هشدار میدهد که هر لحظه امکان بازگشت خطر هست. از همین رو، گاهی حتی با گذشت زمانی قابلتوجه از رویداد تروماتیک همچنان بهآسانی از جا میپریم، بیقراریم، خوابمان مختل است، زود عصبانی و پرخاشگر میشویم، تمرکز کافی نداریم و محرکهای حسیِ مختلف (مثل صدا، بو یا نور) بیش از حد اذیتمان میکند.
هجوم مکرر تجربه
دستۀ دوم علائم، هجوم افکار و حسهای مربوط به تجربۀ تروماتیک است. این را میتوان بارزترین جنبۀ روانیِ تجربۀ تروما دانست، زیرا عمدتاً به عملکردهای ذهن مربوط است و به ما این احساس را میدهد که کنترلی بر افکار و احساسات خود نداریم.
در تجربۀ تروما با اینکه خطر تمام شده، ذهن نمیتواند بهسادگی آن را رها کند. این تجربۀ شایعی در بازماندگان تروماست که تصاویر، حسهای بدنی، کابوسها و فلاشبکهای مربوط به رویداد بارها به ذهنشان برمیگردد.
گاهی حتی یک محرک ظاهراً بیاهمیت -یک صدا، تصویر، کلمه، بو- ما را به وسط صحنۀ تروماتیک گذشته پرتاب میکند و خاطرۀ آن را با تمام وضوح و نیروی جسمی و عاطفیاش فرامیخواند، گویی کل ماجرا همین حالا در حال وقوع است.
این تجربهها میتواند بسیار آزاردهنده باشد و حس عاملیت ما را در زندگی بهشدت تضعیف کند. با این حال، مهم است به خودمان یادآوری کنیم که اینها واکنشهای رایج و قابلفهم ذهن و بدنِ ترومازده است.
در ترومای عظیم، سیلاب هورمونی و عصبیِ لحظۀ فاجعه اغلب مانع از تثبیت خاطره در قالبی منسجم و معنادار میشود. آنچه باقی میماند، قطعات پراکندهای از تجربه است. تجربههای ذهنی و جسمی دقیقاً به این خاطر به شکلی «مزاحم و ناخوانده» بازمیگردند که به وقت خودشان بهدرستی فرصت پردازش و فهم و یکپارچگی پیدا نکردهاند.
از ترکیب دستۀ اول و دوم واکنشها، الگوهای رفتاری مهمی شکل میگیرد که اگر از آن آگاه نباشیم میتواند به تداوم چرخۀ تروما یا حتی به تشدید آسیب بیانجامد.
وقتی با خود میاندیشیم «خطر در کمین است، باید حواسم جمع باشد یا کاری بکنم» (بیشبرانگیختگی) و «تسلطی بر آنچه بر من میگذرد ندارم» (هجوم خاطره)، ممکن است ناهشیار دست به کارهایی بزنیم که بهطرزی آشکار یا پنهان صحنۀ حادثه را بازسازی کند.
پیگیریِ وسواسیِ خبرهای بد، مشاهدۀ مکرر تصاویر آزاردهنده در حالی که میدانیم حالمان را بد میکند، بازگشتن به محل حادثه وقتی هنوز آمادگیاش را نداریم یا ماندن در الگوهای رابطهای که بارها ما را به صحنۀ آشنای ترس و تحقیر و آسیب بازمیگردانند، نمونههایی از ایندست رفتارهاست.
در اینجا مسئله این نیست که خودمان را دوست نداریم یا از آسیب و رنج لذت میبریم. در بسیاری از موارد نمیتوان این رفتارها را با برچسب «مازوخیسم» توضیح داد، بلکه اینها تلاش ناهشیار ما برای «فهم» واقعۀ تروماتیک، معنی دادن به آن و تسلط یافتن بر آن است.
کرختی
دستۀ سوم واکنشها، برعکسِ دو دستۀ نخست، از جنس انقباض، کرختی یا بیعملی است. روان ما نمیتواند برای همیشه در وضعیت بیشبرانگیختگی بماند. اگر همهچیز بیش از حد دردناک، ترسناک یا گیجکننده باشد، گاهی ترجیح میدهیم تماسمان با تجربه را به حداقل برسانیم.
در این وضعیت ممکن است ناخواسته بیاحساس شویم یا کمتر گریه کنیم، حرفی برای گفتن نداشته باشیم، از خبرها دور شویم، از جمع فاصله بگیریم، نسبت به چیزهایی که قبلاً برایمان مهم بوده بیتفاوت شویم یا حس کنیم دیواری شیشهای بین ما و زندگی کشیده شده که اجازۀ «لمس» آن را به ما نمیدهد.
کرختیِ روانی ارتباط تنگاتنگی با دفاع ناهشیارِ گسست (dissociation) دارد. زمانی که در برابر آسیب بیرونی احساس ناتوانی میکنیم و هر اقدامی را بیفایده میبینیم، گاهی در درونِ خود و با گسستن از بخشهای مختلف تجربه، جلوی آسیب بیشتر را میگیریم.
برای نمونه، شاید شنیدن خبرهای تلخ هیچ حسی در ما زنده نکند؛ تصویری مهم از ذهنمان بگذرد اما اسمی برایش نیابیم؛ بدنمان واکنشی شدید نشان دهد اما فکری همراهش نباشد؛ یا در موارد شدیدتر، احساس کنیم در بدن خودمان نیستیم یا دنیای اطرافمان دیگر دنیای سابق نیست.
مهم است به یاد داشته باشیم که کرختی به معنای بیتفاوتی نیست. گاهی بیحسی آخرین راهی است که روان برای فرار از فروپاشی کامل پیش روی خود میبیند. در عین حال، اگر این دفاع ماندگار شود ما را از رابطه، لذت، اندوه، خشم سالم، میل، کنجکاوی و احساس زندهبودن محروم میکند.
نکتۀ دیگر اینکه واکنشهای ذهنی و بدنی به تروما اغلب الگویی نوسانی دارند. چرخههای متناوبی از فراموشی/هجوم تجربه، هیجان شدید/بیحسی، رفتارهای تکانشی/مهار کامل رفتار و آمادهباش مفرط/خاموشی روانی شکل میگیرد.
این نوسانها هرچند قابل درک است، اما خودبهخود منجر به حلوفصل تجربۀ تروما نمیشود. هجوم و نفوذ خاطرات ما را دوباره غرق حادثه میکند و کرختی و گسست امکان معنایابی در آن را از ما میگیرد.
در مواجهه با واکنشهای جسمی و روانیِ تروما، نقطۀ آغاز فهمیدن است، نه جنگیدن. رهایی از تروما با اصرار بر فراموشی یا عبور از تجربه میسر نمیشود. روانی که -به دلایلی قابلدرک- در وضعیت بقا مانده، با دستور و نصیحت و سرزنش به زندگی برنمیگردد.
فرایند ترمیم از جایی شروع میشود که بدن دوباره اندکی امنیت را تجربه کند و ذهن بتواند تکههای پراکندۀ حادثه را به هم نزدیک کند. در این صورت، وهلههای هجوم، کرختی یا گوشبهزنگی آرامآرام جای خود را به تجربههایی اندیشیدنی و گفتنی خواهند داد.
آیا با این مطلب ارتباط برقرار کردید؟
چنانچه مایلید درمان تحلیلی را تجربه کنید، میتوانید با من تماس بگیرید.
تماس با من